هفتهٔ آخرِ تحویل بود و همگی داشتیم از استرس میمردیم. من معمولن تو آفیس تنها هستم، از یکی از بچهها که تا دیر وقت دانشگاه میموند خواستم بیاد تو اتاق پیشم یه مدت، خونه ااش هم نزدیک خونهٔ من بود شبها دیر وخت با هم بر میگشتیم بعضی وختا. یه شب فک کنم ۱ نصف شب بود، شک داشتم. خسته بودم، . تازه اون انگلیسی زبون مادریش بود. گفتم فک کنم این کلمه صفت باشه. تو تو متنت به جای اسم به کار بردیش. چک کرد گفت آره، درست میگی.گذاشتم پای خستگیش!
+
یه سری کلاس همینجوری هر ترم میزارم هر کی بخواد میره شرکت میکنه، مثلا چه جوری اکأمیک بنویسیم و چه جوری مقاله بخونیم و اینا. معمولن هم دو جور کلاس میذارن، واسه انگلیسی زبونها و بقیه. من فرصت نمیکردم کلاسِ خارجیها رو برم، رفتم سرِ کلاسِ انگلیسی زبونها واسه کلاس رایتینگ. معلم که رسید به توضیحِ اجزای جمله بچهها کلا گرامر هیچی نمیدونستن
+
اما همش این برام سوال بود، چرا اینجوریه ؟
+
اومده بود از من آشپزی ایرانی یاد بگیره. یعنی من افتضاحه آشپزیم ، اینا هم گیر میدن پرشین فود میخوان. خورشت قیمه پختیم با هم. خودم واسه اولین بار بود میپختم این خورشت رو،ها ها ها. همینجوری داشتیم حرف میزدیم، بهم گفت با رایتینگ مشکل نداری؟ گفتم چرا؟ گفت من وختی اومدم دانشگاه ، شروع کردم به خود- آموزی* واسه نوشتن. یه چند تا کتاب دارم، خواستی بیا بگیرشون.
و همینجور که از همه در حرف میزدیم و چیزایی که قبلا دیده بودم، فهمیدم که انّا یه چیزی دارن به اسم خود- آموزی. به اینها یاد میدن چه جوری خودشون خودشون رو آموزش بدن به جای اینکه کلشون رو از اطلات پر کنن، وقتی جوونن ماهی گیری یاد میگیرن.نه هی ماهی به خوردشون بدن.... من که خودم همهٔ ماهی هایی که خورده اودم رو بالا آوردم.
من مثلن فک میکردم خیلی بلدم چه جوری گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون تو بحث آموزش اما تازگیها فهمیدم که آوضاعم خیلی خرابه ، یه چیزی تو کلّهٔ من ثبت شده، باید خیلی با خودم کلنجا برم تا عوضش کنم، تا تغییر کنم، باید در ۲۸ سالگی مثل یه بچهٔ ۵ ساله به خودم بعضی چیزا رو یاد بدم.
*Self- education
0 comments:
Post a Comment