چشمها و موهای سیاهش برام آشناست... حتا نگاهش آشناست ...انگار که به جایی دور خیر شده، … میگم تو نمیخوای برگردی؟ میگه من اینجا دنیا اومدم، الان فقط مسلمون بودن بهم هویت میده، فک نمیکنم برگردم، شاید اگه یه روز بخوام خودم رو بشناسم بر گردم. هر کی ازش میپرسه کجائی هستی میگه من افغان هستم.
اولین بار تو کلاس اسلام و سیاست دیدمش. فاطمه ما رو به هم معرفی کرد. فاطمه لبنانی هست، اینجا دنیا اومده، هر کلمه ای که میگه از من میپرسه فارسیش چی میشه؟ بعد که میگم، ذوق میکنه میگه شما چه قد همه چی رو راحت ادا میکنین.... از کلاس که داشتم میرفتم بیرون گفت خدا حافظ شما باشه.
بارِ دوم تو یک سخنرانی دیدمش. یه پروفسور ایتالیای اومده بود در مورد شاهنامه حرف میزد. یک قسمت هایی از شاهنامه رو به فارسی میخوند به ماها میگفت گوش کنید آوازِ شعر رو....
بار سوم تو نمازخانه. ایندفعه پرسیدم اسمت چیه، گفت یلدا، و اسمم رو بعد از مدتها با آواز خودش از زبان یکی شنیدم. گفت پدرش بعد از حملهٔ روسیه به افغانستان میره آمریکا، سه تا از برادر هاش اونجا دنیا میان و خودش اینجا. از یکی از برادر هاش میگه که بینِ کار کردن تو ایران و آمریکا مونده.
منا از راه رسید، میگم کجائی هستی میگه مصری، اما نمیتونه عربی حرف بزنه. اینجا دنیا اومده، مدرسه اسلامی رفته، میگه من میخوام عربی حرف بزنم تا وقتی میرم مصر بتونم با مادر بزرگم حرف بزنم. یلدا به من میگه یه کم واسه منا فارسی حرف بزن، یه چیزایی سر هم میکنم. یلدا خودش رو تو کاپشن پسرونهٔ خاکستریش جم میکنه، پاهاش رو تا بغل میکنه و نمیدونم به کجا خیره به منا میگه میشنوی فارسی چه آوازی داره. یلدا نمیتونست فارسی حرف بزنه....
3 comments:
نمی دونم چرا دلم گرفت اینو خوندم .
ey khahari... mikhai pakesh konam?
خووب بید !
رسیدن به کامنتدونی از وطن یه جورائی میژن ایمپاسیبل شده واسه من
Post a Comment