من الان داشتم یه تز میخوندم،طرف از دانشگاه پرینستون پا شده رفته بازار تهران با ملت مصاحبه کرده... مثل همیشه که ذهنم هزار و یک جا میره ، این دفعه رفت کرمون. وقتی داشتم با ساکنینِ یه محل کم کم دوست میشدم و اونها من رو تو خونشون راه میدادن و کلی اطلاعات بهم میدادند. یکیشون که مغازه دار بود کلا خیلی با من رفیق شده بود. یه روز صبح که دم مغازش مشغول حرف زدن بودیم ، یکی اومد، یادم نمیاد کی بود اما انگار میتونست خیلی تو تحقیقم کمکم کنه. رفیگمون رفت پیشش و گفت بیا به این - یعنی من- کمک کن. این فردا میشه رئیس میراث فرهنگی و میتونه واسه محلمون یه کاری بکنه. من هم میخندیدم.. نفهمیدم این رو دیگه از کجا در آورد.. بندهٔ خدا چه قد خوش بین بود... منِ بی معرفت هم نشد یه بر دیگه برم پیشش و براش توضیح بدم که ریاست کیلویی چند برادر من. تازه اون هم از میراثی که هیچیش باقی نمونده. فرصت نشد.
0 comments:
Post a Comment