Sep 22, 2011

در راستای جریان خواندن و نوشتن





میگفت بنویس.. نمینوشتم ، می‌ترسیدم، فقط نت بر میداشتم، میگفت، حالا یه خط بنویس از خودت، می‌گفتم نمیتونم. کلافه شده بود از دستم جناب اوستا. دیگه نمیدونست چی‌ کار کنه من بنویسم، یه بار گفت، نیگا نوشتن مثل طراحی می‌مونه، قلم رو میگیری دستت و شروع میکنی‌، من هم گفتم آخه من با زبون انگلیسی‌ که طراحی نمیکردم! گفت ، خوب من هم با زبون انگلیسی‌ نمی‌نویسم، دارم با مداد مینویسم. مرد تا من نوشتن رو شروع کردم، و حالا میفهمم نوشتن نوشتنه.. زبون بهانست*.. اینقدر بهم کمک کرد که امروز یکی‌ از استادا که داشت یکی‌ از نوشته هام رو می‌خوند از من پرسید خودت اینو نوشتی‌؟ خواستم بگم آره، صبر کردم گفتم،نه، فلانی خیلی‌ کمکم کرد


*این نتیجه گیری سطحی از اون بخش مسخره وجود من میاد که می‌خواد سریع واسه همه چی‌ حکم صادر کنه.. شما اصلا جدی نگیرین

2 comments:

Azade said...

مبارک باشه!

فرزانه حقیقی said...

salamat bashi:)