صبح از خواب پا شدم ، میبینم یک کلهٔ سفید و قهوه ائی سرش رو کرده تو اتاقم و با یه چشم زول زده به من!
ذوق زده از تختم میپرم بیرون تا برم نازش کنم که انگار اون بیشتر از من ذوق زده بود، با پنجه هاش اونقدر رو کف چوبی اتاق رو خراشید که لیزای بیچاره مجبور شد بلندش کنه تا کف اتاق رو نکنده بود از جا!
رسما فک کنم ۵ دقیقه تو خونه بود سه هزار بار به همه جا سرک کشید! هر دفعه هم تشریف میبردن تو اطاق من و با دادِ لیزا میومدن بیرون! دفعهٔ آخر هم از همهٔ اموال موجود من رفتن سراغ گلیمی کهبه جای سجاده ازش استفاده میکنم و شدیدا به لیسیدن این گلیم ادامه دادن. انگار اکس زده باشه ، چه میدونم عین زنبور که مدام در حرکت، یه لحظه آروم و قرار نداشت.
جناب اسکوپی گویا رسکیوداگ بودن، انگار اینجا سگها رو جم میکنن بعد اگه کسی نیاد اون هارو به فرزندی قبول کنه، میکشنشون، اونها که نجات پیدا میکنن، معروفن به رسکیوداگ ! اما لیزا میگفت این جناب اسکوپی رفتارشون شبیه پرنس میمونه تا رسکیوو داگ :) از نحو خوابیدنش تا غذا خوردنش .. و امروز هم سهمی دیگر از پرنس بودنش رو نشون ما داد اینکه یهو دیدیم ساکت شد و ناگهان چنان بویی در خانه پیچید که همچنان عطرش داره حالم رو به هم میزنه، بله، در کسری از ثانیه رفتن زیر یک میز و پی پی فرمودن!
حالا از صبح تا حالا این لیزا خودش رو کشت از بس از من معذرت خواهی کرد. هر چی میگم بابا ایرادی نداره. سگِ خوب. نمیدونم چرا عذاب وجدنش تموم نمیشه، تازه بندهٔ خدا بخاطر من آوردش خونه تا ببینمش، آخه سگ داداشش و قبلا ازش واسم گفت بود و کلی خندیده بودیم و من هم مشتاق دیدار این پرنس بودم. کلهٔ صبح آورده بودش خونه تا من رو غافل گیر کنه که انگار اسکوپی جان بد خواب شده بودن و رو دل کرده بودن
0 comments:
Post a Comment